شعر از استاد شاملو برای آقای جعفری گل
لبخندرازیست

عشق رازیست
اشک آن شب لبخندعشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدانیستم که بشنوی
یاچیزی چنان که ببینی
یاچیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم،مرافریادکن
درخت باجنگل سخن می گوید
علف باصحرا
ستاره باکهکشان
ومن باتوسخن میگویم
نامت رابه من بگو
دستت رابه من بده
حرفت رابه من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تورا دریافته ام
بالبانت برای همه لبهاسخن گفته ام
ودستهایت بادستان من آشناست.
درخلوت روشن باتوگریسته ام،برای خاطرزندگان
ودرگورستان تاریک باتوخوانده ام
زیباترین سرودها را
زیراکه مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهای توبامن آشناست
ای دیریافته!باتوسخن میگویم
بسان ابرکه باتوفان
بسان علف که باصحرا
بسان باران که بادریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که باجنگل سخن میگوید
(احمدشاملو)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:28 توسط رضا (چنگیز)رحمتی
|
چایت را بنوش نگران فردا نباش از گندمزار من وتو مشتی کاه می ماند برای بادها...نیما یوشیج.